.:: ((وصال سبز)) ::.
خانه به دوش تو شدم
بنگر که مرا تا کجا کشاندی
عاشق روی تو شدم
تو که جان مرا به لب رساندی
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای راز عشقت تا ابد در سینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من...
از تو بریدن خیلی سخته بهترینم
از تو بریدن خیلی سخته خیلی سخته بهترینم
شعر از:باران بهاری
نویسنده: فرهاد
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم شعر از :فرزانه عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود شعر از دوست بسیار عزیزم :عباس محمدخانی
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم....
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.
![]()
![]()
نویسنده: فرهاد
چو شمع صبح دم در سوختن مرد بر آمد جان و شیرین بر نیامد
که چون فرهاد روز خود به سر برد
خلل در عشق شیرین در نیامد
خبر بردند بر شیرین خون ریز
که خون کوهکن را ریخت پرویز
همه گفتند کاین رسمی نو افتاد
که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد
روان شد نازنین کز راه یاری
شهید خویش را گرید به زاری
به بالین گاه او شد با دلی تنگ
به آب دیده شست از خون او سنگ
اشارت کرد تا فرمان برانش
بشستند از گلاب و زعفرانش
کفن کردند و بسپردند غمناک
غریبی را به غربت خانهی خاک
بسی بگریست شیرین بر غریبیش
فزونتر زان ز بهر بی نصیبیش
چه در دست آمد آن نامهربان را
که بی جرمی بکشت آن بیزبان را
چو نتوانست خونم را پی افگند
گناهم را سباست بروی افگند
چو فردا دست خون در دامن آید
دیت بر خسرو و خون بر من آید
به خدمت بود فرتوتی کهنسال
چو گردون در جهان سوزی شده زال
نگون پشتی ولیکن کژ خرامان
مهی در سلخ و نامش ماه سامان
بهر جا در مصیبت روفته جای
بهر کو در عروسی کوفته پای
گشاده گریهی تزویر چون می
هزاران اهرمن حل کرده در وی
فریب انگیزی از گیرائی گفت
که کردی پشه و سیمرغ را جفت
ز داروها که کار آید زنان را
زره برده بسی سیمین تنان را
مفرحها ز مروارید و از در
که خوبان را برد هوش از بلا در
گیاهانی به تسخیر ازموده
بهر ذره دو صد ابلیس سوده
نویسنده: فرهاد
شعر از فرزانه به یاد او:
عشق را در خودمان کشته و در خود مردیم
بیخودی نیست که ما بیخود بی خود مردیم
یخ خونسردیمان آب نمیشد بی *عشق*
عشق چون در دلمان زنده نمیشد مردیم
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگذیر خویش را رهاکنم
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگها جدا کنم
شعر از پریسا دختر پائیزی

نویسنده: فرهاد
زندگی معجون دردآوری است از لبخندهای زود گذر
شعر از نوشین
انبوه غم و اندوه و سیلاب اشک
زندگی باغ گلی است که از آن باید چید
عشق را... عاطفه را... و به گلدان دل خویش نهاد
زندگی بودن نیست
زندگی زیستن است
زندگی جنبش و جاری شدن است
از سر آغاز تا به جایی که خدا میداند
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی است
میتوان بر درخت تهی از بار زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست
نویسنده: فرهاد
باران از راه رسید شعر از پریسا دختر پائیزی
عشق را دوباره در مزرعه خالی تنم پروراند
زندگی را در اسمان ابی
چشمانش حس کردم
ناگهان پاییز عشقم از راه رسید
اری رفت ولی هنوز قلبم برای اوست
نویسنده: فرهاد
سلام .سلامی به وسعت اسمان
سلامی به زیبائی شبهای اسمان با شما ستارگان اسمان بر شما دوستداران و عاشقان بگذار از خاموشيت آوا بگيرم آواز ده، تا همچو يونس ماهيان را هرچند دور از تو سوالی بی جوابم ای کاش، چون نينی اشک آرميده مگذار حکم سرنوشت بی بدل را سوگند بر عشقی که آدم را بياموخت
چون آه در بغض گلويت جا بگيرم
در رودها بگذارم و دريا بگيرم
هر بار از يک بودنت معنا بگيرم
در گاهوار ديده ات مأوا بگيرم
اين بار بی چون و چرا اهدا بگيرم
اين جرم را از گردن حوا بگيرم
نویسنده: فرهاد
گلايه تو هر گز نازنين صادق نبودي گلايه تو هر گز نازنين صادق نبودي به فكر اين دل عاشق نبودي دل پاكي كه حكم كيميا داشت به تو دادم ولي لايق نبودي

تو يادت هست ما بي كينه بوديم
نگهبان غمي ديرينه بوديم
چو مرغ آه با هم گرم پرواز
كلام روشن آئينه بوديم
دل غمديده درماني ندارد
سر شوريده ساماني ندارد
گمان كردم كه در پايان راهم
ولي اين راه پاياني ندارد
به فكر اين دل عاشق نبودي
دل پاكي كه حكم كيميا داشت
به تو دادم ولي لايق نبودي
تو يادت هست ما بي كينه بوديم
نگهبان غمي ديرينه بوديم
چو مرغ آه با هم گرم پرواز
كلام روشن آئينه بوديم
دل غمديده درماني ندارد
سر شوريده ساماني ندارد
گمان كردم كه در پايان راهم
ولي اين راه پاياني ندارد
تو هر گز نازنين صادق نبودي
به فكر اين دل عاشق نبودي
دل پاكي كه حكم كيميا داشت
به تو دادم ولي لايق نبودي
تو يادت هست ما بي كينه بوديم
نگهبان غمي ديرينه بوديم
چو مرغ آه با هم گرم پرواز
كلام روشن آئينه بوديم
دل غمديده درماني ندارد
سر شوريده ساماني ندارد
گمان كردم كه در پايان راهم
ولي اين راه پاياني ندارد
نویسنده: فرهاد





![]()
برای کسانی که عاشقند,![]()
![]()
![]()
عشق برای همیشه بی کلام می ماند,
![]()
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند,![]()
![]()
![]()
عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.![]()
![]()

نویسنده: فرهاد